عادت داریم بعد از درگذشت دوستان یا آشنایان ابراز یاس بکنیم

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست     من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:34  توسط کریم آقازاده دمیرچی  | 
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

در جریان تظاهرات روز جمعه در روستای "نبی صالح" نزدیک رام‌الله نظامی صهیونیست کودکی را بازداشت کرد و زنان فلسطینی برای آزاد کردن او با نظامیان درگیر شدند؛ تصاویر این لحظات بازتاب گسترده ای در رسانه های بین المللی داشت. 

نیروهای ارتش رژیم صهیونیستی روز جمعه به راهپیمایی فلسطینیان و فعالان خارجی حامی مردم فلسطین درمنطقه نبی صالح واقع در کرانه غربی رود اردن یورش بردند و یک معترض فلسطینی و یک فعال خارجی را بازداشت کردند.

در این میان یکی از نظامیان صهیونیست کودکی فلسطینی را بازداشت کرد که زنان فلسطینی برای رهایی او وارد عمل شدند. تصاویری که رسانه‌های خارجی از جمله رویترز و اسوشیتدپرس منتشر کردند لحظاتی را نشان می دهد که مادران فلسطینی برای آزادی این کودک با سرباز اسرائیلی درگیر می شوند.

در همین حال جنبش مقاومت مردمی در نبی صالح با صدور بیانیه ای اعلام کرد محمد باسم کودک فلسطینی که در چنگ سرباز اسرائیلی گرفتار شده مورد ضرب و جرح قرار گرفته و از ناحیه دست دچار شکستگی شده است.

این جنبش از سازمان ها و نهادهای بین المللی مدافع حقوق بشر خواسته است مانع از ادامه روند سرکوب مردم فلسطین و بازداشت زنان و کودکان فلسطینی توسط ارتش صهیونیستی شوند.

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

تصاویر : نجات کودک از چنگ سرباز اسرائیلی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴ساعت 13:6  توسط کریم آقازاده دمیرچی  | 
سوم شهریور، سالروز اشغال ایران توسط متفقین و رشادت‌ها و دلاوری‌های سرباز شهید حسین علی صدآفرین (سرباز وطن)
ژنرال روسها وقتی شجاعت یک سرباز وطن پرست را مشاهده می کند به افرادش دستور می دهد زنده او را دستگیر کنند.

به گزارش سیفار، در سال ۱۲۷۵ خورشیدی کودکی از مادر زاده شد. پدر نام او را حسین علی گذاشت. محل تولد این شهید وطن دقیقاً مشخص نیست. روایت های مختلفی در خصوص اردبیلی یا میانه ای و یا حتی زنجانی بودن این شخصیت بزرگ نقل می کنند اما مهم این است که او از خاک آذرباییجان ایران است.حسینعلی از همان ابتدای جوانی، قدی کشیده و هیکلی چهارشانه داشت.چشمانی زاغی و موهایش پر پشت بود. سیبل کلفتی داشت و آن را تا انتهای بناگوش کشیده بود. صفتی لوطی گرانه و مرامی علی وار داشت. روحیه ی حماسی و سلحشوری اش باعث شده بود که در اسب سواری و تیراندازی نمونه باشد.حسین علی از جوانی آرزو داشت برای خاک مادریش جان را فدا کند برای همین به پیشنهاد افسران عالی رتبه ی آن زمان در حالی که سی و هشت سال سن داشت در سال ۱۳۰۳ خورشیدی درست یک سال قبل از تاج گذاری رضا شاه به نیت خدمت به وطن به استخدام قشون قاجار درآمد.بعد از تاج گذاری رضا شاه وارد ژاندارم و معاون پاسگاه مرزی کلوز(پاسگاه صدآفرین فعلی) شهرستان نمین شد. حسین علی با دختری سیده از اهل زنجان ازدواج می کند و از او صاحب دو پسر می گردد. آنها در روستای خواجه بلاغ نمین در منزل شخصی فردی به نام سرهاد یوسفی سکونت می کنند. اخلاق پسندیده و شجاعت بی نظیر این مرد بزرگ باعث شده بود اهالی روستای خواجه بلاغ و روستاهای مجاور او را بسیار عزیز می داشتند.حسین علی با پدر مرحومم عبدالعلی فرضی زاده که مغازه آرایشگری داشت دوست بود و هر از چندگاهی به مغازه ما می آمد. آن زمان هفت ساله بودم با پسران حسین علی دوست شده بودم. او هیچ وقت بین من و پسرانش تفاوتی قائل نمی شد.هر وقت چیزی برای پسرانش می خرید برای من هم می خرید و هر وقت مرا در بین فرزندانش تنها می دید روی دستانش به هوا بلند می کرد. فرمانده پاسگاه مرزی کلوز فردی نالایق و ترسو بود که همیشه به خاطر حسادت به شجاعت حسینعلی با او درگیر بود. این امر باعث شده بود حسین علی بارها به فکر انتقال بیفتد اما به خاطر مردم و اهالی شریف آن دیار و مهم تر از اینها برای حفظ و پاسداری مرز خاکش مجبور بود بسوزد و بسازد.

مردم شریف شهرستان نمین می گویند: حسین علی اسب سفید رنگ و تیزروی داشت.هر وقت با تفنگ بر روی اسب می نشست و در کوه ها جولان می داد به نظر می رسید لشکری عظیم از مرز کل آذربایجان محافظت می کند. در سوم شهریور 1320 خورشیدی ارتش روس از جمله قفقاز وارد خاک آذرباییجان می شود وقتی این خبر به رئیس پاسگاه کلوز می رسد. از ترس جان به تمام نیروهایش دستور می دهد سلاح ها را برداشته و پادگان را ترک کنند. حسین علی هر چه تلاش می کند تا آنها را برای دفاع از وطن راضی کند اما نمی تواند ناچار از رئیس پاسگاه خواهش می کند: از افرادش بخواهد حداقل، فشنگ سلاح هایشان را به او بدهند و خودشان پاسگاه را ترک کنند. متأسفانه آن بی وجدان وطن فروش این خواسته ی جوانمرد را نیز رد می کند.حسین علی ناچار تنهای تنها فقط با یک تفنگ و مقداری فشنگ می ماند. وقتی روس ها به پایین پادگان کلوز که در ارتفاع قرار دارد می رسند با مقاومت سر سختانه حسین علی رو به رو می شوند. روس ها یکی را مأمور می کنند تا با صدای بلند پادگان را به تسلیم شدن بخواند. حسین علی اول از همه او را هدف قرار می دهد و به درک واصل می کند.روس ها وقتی مقاومت را می بیند شروع به زدن توپ و تفنگ به پادگان می کنند. حسینعلی با شجاعت تمام تا آخرین فشنگ با روس ها می جنگد.ژنرال روسها وقتی شجاعت یک سرباز وطن پرست را مشاهده می کند به افرادش دستور می دهد زنده او را دستگیر کنند.  رئیس پاسگاه نامرد در حالی که اسب سفید حسینعلی را هم برداشته بود تا او نتواند از مهلکه جان سالم به در برد، غافل از اینکه حسین علی خیال فرار نداشت که به فکر اسبش بیفتد.فرمانده پاسگاه به همراه دیگر درجه داران وارد روستا شده و با برخی از اهالی روستا آن جا را ترک می کنند.خانواده ی حسین علی با دیدن اسب او جویای حال حسین علی می شوند.

رئیس پاسگاه برای این که آنها را از حسین علی جدا سازد به دروغ خبر شهید شدن حسینعلی را می گوید. او برای این که خود را فردی شجاع و دلیر معرفی کند تفنگش را از کمر باز کرده و می خواهد به سوی هواپیمای روس ها شلیک کند.در این لحظه تعدادی از زنان روستا همراه زن حسین علی به سر رئیس پاسگاه ریخته و تفنگش را می گیرند و به او می گویند: اگر غیرت و شرافت داشتی در کنار حسین علی مردانه با دشمن می جنگیدی و شهید می شدی.حال که شجاعت جنگیدن در برابر دشمن بیگانه را نداشتی!؟ با این کار احمقانه می خواهی ما را هم به کشتن بدهی.

سربازان روسی پادگان کلوز را به محاصره در می آورند تا حسین علی را زنده دستگیر بکنند اما حسین علی مردی نبود که به این آسانی دست در بند بیگانگان گذارد.سربازان روسی وقتی مطمئن می شوند فشنگی برای حسینعلی باقی نمانده است به داخل پادگان یورش می برند تا او را دستگیر کنند. حسین علی با دست خالی با آنها مبارزه می کند.در این مبارزه نابرابر هر لحظه که می گذشت بر تعداد نفرات روس ها افزوده می شد تا این که حسین علی از نفس می افتد . ژنرال روسی با دیدن شجاعت بی بدیل او به سربازانش دستور می دهد: او را رها کنند.حسین علی به محض رها شدن تفنگش را برداشته و محکم به دیوار می کوبد و تفنگ را دو شقه می کند.سربازان فوری او را گرفته و دربند می کشند.

ژنرال روسی به حسین علی می گوید: تو با شجاعت برای آزادی میهن خود جنگیدی و چندین افسر مرا هم کشتی حال بگو ببینم چرا تفنگ خالیت را شکستی؟ حسین علی با قاطعیت تمام جواب می دهد: نمی خواستم حتی تفنگ خالیم به دست بیگانگان بیفتد.چون برای یک مرد آذربایجانی ننگ است که نتواند از سلاحش پاسداری کند.ژنرال با شنیدن این سخن خشکش می زند و بعد از مدتی می گوید: صدآفرین بر تو ای سرباز وطن. و بعد می گوید: اگر افسر ارتش روس شوی چندین برابر حقوق ماهیانه ات را به تو می دهم.

حسین علی در جواب می گوید: ژنرال، حسین علی تنها برای کشورش جنگید تا آیندگان بدانند آذربایجان جان برکفانی چون حسین علی در آستین دارد و خواهد داشت. ژنرال جواب دندان شکن را می شنود و علی رغم میل باطنیش دستور می دهد تا سر از بدن حسین علی جدا کنند.بعد از جدا کردن سر حسین علی، ژنرال دستور می دهد به خاطر شجاعت دشمنش پیکر بی جان او را در همان پادگان دفن کنند و سرش را هم به عنوان هدیه به اردوگاه بفرستد.

روایت دیگری در خصوص شهادت حسین علی و نحوه ی شهادتش مشهور است که نقل می کنند: حسین علی بعد از مشاجره ی سخت با رئیس پاسگاه کلوز در خصوص دفاع از کیان و مرز آذربایجان تفنگش را برداشته و می گوید: اگر شما می خواهید بروید حرفی ندارم، اما خواهش می کنم حداقل فشنگ های سلاح تان را به من بدهید تا جای که می توانم از مرز این سرزمین دفاع کنم.رئیس پاسگاه قبول نمی کند و به افرادش دستور می دهد فوراً پاسگاه را ترک کنند.یکی از سربازان که علاقه ی زیادی به حسین علی داشت همراه حسین علی می ماند وقتی بین ارتش روس و آنها درگیری شروع می شود سرباز از ترس رنگش زرد می گردد.حسین علی وقتی ترس سرباز را می بیند به او می گوید: فشنگ های اسلحه ات را پیش من بگذار و خودت از اینجا برو.حسین علی برای این که سرباز زودتر راضی بشود که آنجا را ترک کند به او می گوید: اگر سرباز وظیفه شناسی هستی این یک دستور است و تو باید آن را اجرا کنی. بعد از رفتن سرباز،  حسین علی به تنهایی تا زمانی که فشنگ هایش تمام نشده بود با سربازان روسی نبرد می کند و چندیدن تن از آنها را می کشد.وقتی فشنگهایش تمام می شود اسلحه اش را می شکند تا به دست بیگانگان نیفتد.سربازان روسی وقتی می فهمند دیگر فشنگی برای حسین علی باقی نمانده است به طرف پادگان یورش می برند حسین علی با دست خالی دو سه نفر از آنها را نقش زمین می کند.

وقتی سربازان می بینند حریف این جوانمرد نمی شوند او را با تیر هدف قرار داده و شهیدش می کنند و سرش را از بدنش جدا می کنند.یکی از افسران به خیال گرفتن انعام از ناسارنیش(در زبان محلی به ژنرال های روسی می گفتند)سر حسین علی را پیشکش می کند.ژنرال با دیدن سر حسین علی بسیار عصبانی شده و دستور می دهد او را بازداشت کنند. افسر وقتی علت عصبانیت را می پرسد: ژنرال جواب می دهد: احمق، جوانی چون حسین علی که به تنهایی چندین ساعت در مقابل ارتش بزرگ روس مقاومت کرد را با ناجوانمردی کشتی!؟

در خصوص عشق حسین علی صدآفرین نسبت به خانواده اش داستانهای شیرینی در ذهن ها باقی مانده است از جمله نقل می کنند: بعد از شهادت حسین علی چند سالی کسی خبری از همسر و دو فرزند حسین علی نداشت تا این که بعد از گذشت چندین سال کسانی بارها دیده بودند که همسر حسین علی از دور با پای پیاده به زیارت قبر و با حالت بسیار محزون و غم زده نزدیک مزار حسین علی می شود.این صحنه بارها دیده شده بود اما هیچ کسی بعد از زیارت قبر حسین علی او را ندیده بود تا خبری از فرزندانش بپرسد.برای همین هنوز هم که هنوز است هیچ کسی خبری از سرنوشت فرزندان حسین علی ندارد.

روایت دیگر از حسین علی صد آفرین ( سرباز وطن ) : این مرد به تنهایی 4 ساعت جلوی لشگر روس را می گیرد . دشمن پاسگاه را به توپ می بندد و هواپیماها  بمباران می کنند . اما حسین علی جلوتر از پاسگاه ، تنها با یک جعبه و سه قطار فشنگ پشت تخته سنگها مردانه ایستاده است . می جنگد تا آخرین تیر . تا آخرین فشنگ . و همه اهالی روستا اذعان دارند. در آخرین لحظه تفنگش را به سنگ زده و شکسته است . تقنگ ناموس سرباز است . نباید دست دشمن بیافتد.جنگ تن به تن و در نهایت سربازان روس با خشم تمام از مقاومت "تنها مرد" ، سر از تنش جدا می کنند.در 35 کیلومتری شمال غرب شهرستان نمین یکی از شهرستانهای استان اردبیل پاسگاه صدآفرین قرار دارد .نام این پاسگاه سابقا (کلوز) بود. پاسگاه صدآفرین آخرین نقطه مرزی فی مابین روستای خواجه بلاغی و خوش آباد پیله رود قرار دارد . بعد از شهریور 1320 که متفقین به ایران حمله کردند و شهید صدآفرین دلاوری های که از خود نشان داد نام این پاسگاه صدآفرین نام گذاری شد.در شبانگاه دوم شهریور 1320 در جریان جنگ جهانی دوم نمایندگان قوای روس پس از تسلیم دولت ایران ورود خود را به مرزهای ایران در منطقه نمین به پاسگاه کلوز اطلاع می دهند حسین علی صدآفرین بعنوان معاون پاسگاه انجام وظیفه می کرد او در آن زمان 17 سال سابقه خدمت داشت و از اهالی زنجان بود و 2 پسر متولد 1309و1310 داشت و همسر وی نیز مربی قرآن بود.در روستای خواجه بلاغی زندگی می کردند.حسین علی پس از شنیدن این خبر بلافاصله پیش فرمانده پاسگاه رفته و او را در جریان قرار می دهد. ایشان تمایلی برای درگیری از خود نشان نمی دهد و هیچ کس خود را برای مبارزه آماده نمی کند خانه خود می رود و با خانواده وداع می کند.حسین علی به پاسگاه بر میگردد و میخواهد از اسلحه خانه تفنگ بردارد هیچ یک از همکارانش از ترس مؤاخذه با مافوق در اسلحه خانه را باز نمی کنند مجبور می شود با شلیک گلوله در اسلحه خانه را باز کند. تعدادی تفنگ برنو بردارد کمی دورتر از پاسگاه تفنگ ها را در فاصله های مختلفی قرار می دهد ساعت4  صبح حمله شروع می شود حسین علی شروع به تیراندازی می کند قوای روس انتظار حمله نداشت و فکر می کرد با عده ی زیادی طرف است هر چه می توانند پاسگاه کلوز را گلوله باران می کنند .او تا ساعت 8 صبح در برابر قوای روس شجاعانه می جنگد که شخصی از این روستا پایان جنگ را ساعت 10 می داند حوالی ساعات 6 صبح در حالیکه میمنه و میسره لشکر روس از سمت نمین و ارشق با عبور از دهات و قبضه ها وارد اردبیل شده بودند ستون اصلی لشکر روس با مقاومت یکه تازی جانانه حسین صدآفرین در حوالی پاسگاه کلوز زمین گیر شده بود .توپ خانه دشمن پاسگاه ویران کرده بود مهمات حسین علی تمام شده بود و برای این که اسلحه های دست دشمن نیفتد اسلحه ها می شکند(جویا می شوند که چرا اسلحه ها را شکسته می گوید برای یک سرباز ایرانی ننگ است که اسلحه اش دست دشمن بیافتد ) و به جنگ تن به تن روی می آورد تا با چنگ و دندان با دشمن مقابله کند .در این درگیری تن به تن به شهادت می رسد سربازان روس وقتی متوجه می شوند فقط یک نفر با آنان می جنگیده است با قساوت هر چه تمام تر سراز تن صدآفرین  جدا می کنند فرمانده روس بعد از لحظاتی که وارد پاسگاه می شود وقتی اسم شهید را می پرسد او راحسین علی معرفی می کنند وی از اینکه صدآفرین کشته اند نیرو های خود را مؤاخده می کند و با تحسین شجاعت این سرباز ایرانی به زبان روسی با لقب 1000 آفرین خطاب می کند.

اهالی روستا در حین جنگ روستا را خالی می کنند در حالی که فقط چراغ یک خانه دیده می شوده آن هم  خانه صدآفرین بوده که زنان روستا نتوانسته بودند ایشان را با خود ببرند .بعد ازبرگشت اهالی روستا سراغ  پاسگاه می روند . توسط مولا مرتضی سید حسینی پیله رود بر پیکر مطهرش نماز میت خواننده می شود ودر همان پاسگاه به خاک می سپارند. سال 1374 ، همسر این شهید بر سر مزار صدآفرین می آید و20 متری مانده به طور سینه خیز بر سر قبر ایشان میرود ظاهرا واع آخرش بوده .چند سال پیش شخصی غیوری از روستای خواجه بلاغی به نام طومار جعفری آرامگاه او را در این پاسگاه بازسازی می کند.

 

 بشوی آوراق اگر همدرس مایی          که علم عشق در دفتر نباشد

محمد اصغری کلاسر – پژوهشگر تاریخ معاصر اردبیل

انتهاي پيام/

شهید حسین علی صدآفرین (سرباز وطن)
 
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور ۱۳۹۴ساعت 11:45  توسط کریم آقازاده دمیرچی  | 

هشت لهجه معروف زبان ترکی در ایران

در این مقاله ترکی رایج در شمال غرب ایران به ۹ لهجه تقسیم بندی شده است.

۱ترک– لهجه تبریز : این لهجه نزدیک به لهجه شکی در جمهوری آذربایجان است و در تبریز و در شهر های کوچک و روستاهای اطراف آن رایج است. اسکو، خسروشهر، توفارقان(آذرشهر) و روستاهای توابع آنها، روستاهای دامنه های شمالی سهند و باسمینج، هئربی، بر، لیقوان، سپاراخان، خلتدوکان از جمله مناطقی هستند که لهجه آنها با کمی تفاوت تبریزی است.

در خود تبریز سه لهجه با اندکی تفاوت وجود دارد :

_محله های شمال غرب یعنی شامقازان، حکم آباد، منجم، قره آغاج

_دوه چی، امیر قیز، لیلاوا، خطیب

-ششگیلان، باغمشه، خیابان، مارالان و مناطق مرکزی

از خصوصیات لهجه تبریز کشیدن صداها ست.

۲- لهجه قره داغ (ارسباران) : صحیح ترین لهجه ترکی آذربایجانی ایران است و تماما پیرو قواعد زبانی است. شرق دامنه های سهند متنق، ایراناق، سرسکند (هشترود)، بستان آباد، میانه، سراب، قره داغ، سونار خیوه اهر،تیکان تپه(تکاب)، سایین قالا (شاهین دژ) و قسمت هایی از دشت مغان و قاراقیشلاق، بیجان، پلدشت(عربلر)، نازیک، مرگنلر، قاراقولوقلار، مرکیت و قایقاج در جنوب ارس مناطقی هستند که این لهجه در آن رایج است . در لهجه قره داغ برخلاف لهجه تبریز کلمات و صداها کشیده نمی شوند و به اصطلاح sert(محکم) تلفظ می شوند.

۳ـ لهجه یامچی : این لهجه شباهت زیادی به لهجه نخجوان خصوصا اوردوباد دارد. مرکز این لهجه را میتوان مرند حساب کرد.

صوفیان، یامچی، شبستر، خامنه، دیزه، دریان، شانیجان، گمیچی و قاپسار، زنوز، گلین قایا، المدار در شمال دریاچه اورمیه از مناطقی هستند که این لهجه در آنها رایج است. از ویژگی های این لهجه تبدیل مصوت a به ə است، مثلا به قابلاما قابله مه، به قارداش قردش میگویند. این لهجه بین لهجه تبریز و قره داغ قرار می گیرد(از لحاظ کشیدن صداها).

۴ـ لهجه اورمیه (اویغور-آوشار لهجه سی) : این لهجه نیز یکی از صحیح ترین لهجه های ترکی آذربایجانی ایران است. از نزدیکی های سووقبولاق (مهاباد)، سولدوز (نقده)، تا اورمیه و سلماس و خوی و مرز ترکیه این لهجه رایج است. در اطراف اورمیه در روستاهای چونقارالیسی صدای “نگ” هنوز حفظ شده است مثلا گلیرنگ. لازم به ذکراست در نزدیکی اورومچی پایتخت ترکستان شرقی نیز قصبه ای به نام چونقارالی موجود است. شباهت بین نام خود اورمو و اورومچی نیز جای بحث دارد.به گزارش ساوالان خبر، علت نام گذاری این لهجه به لهجه اویغور-افشار آن است که از ترکیب زبان اویغور ها و افشار های کوچ کرده از خراسان و ترکیه بوجود آمده.

ادبی دیلده: آتامی آتانی آتاسینی آتامیزی آتانیزی آتالارینی
تبریز: آتامی آتاوی آتاسینی آتامیزی آتازو آتالارینی
قاراداغ: آتامی اتووو آتاسینی آتامیزی آتوووزو آتالارینی
اویغور: آتامی آتایین آتاسینی آتامیزی آتاییزی آتالارینی

۵ـ لهجه مراغه : این لهجه در شهر ها و روستاهای دامنه های جنوبی سهند رایج است.

از طرف مراغه به طرف سرسکند، سایین قالا‌‌(شاهین دژ)، قوشاچای(میاندوآب) تا حدود سووقبولاق و جیغاتی رود، ملیک کندی‌(ملکان)، بناب، عجبشیر از جمله مناطقی هستند که این لهجه در آن رایج است. این لهجه نیز مانند لهجه یامچی بین لهجه تبریز و قره داغ قرار می گیرد.

۶ـ لهجه اردبیل : این لهجه در اردبیل، خلخال، نمین، آستارا، انزلی، تالش، منجیل رایج است. این لهجه شباهت زیادی به لهجه جنوب جمهوری آذربایجان دارد و اثرات لهجه باکو را در آن میتوان دید.

۷- لهجه زنجان : این لهجه از طارم آغاز شده و تا زنجان، هیدج، سلطانیه، خدابنده، ماه نشان، بیجار و قروه در کردستان و سنقر در کرمانشاه رایج است و در مناطق شرقی و جنوبی زنجان مانند قیدار به لهجه همدان نزدیک می شود. به طور کلی این لهجه را میتوان ترکیبی از ترکی قدیم و جدید دانست.

۸- لهجه همدان : ابهر، تاکستان، قزوین، بویین زهرا، آوج، همدان، رزن، بهار، تویسرکان، کبودرآهنگ، پامبولو(فامنین)، اسدآباد، لالجین، ملایر تا سنقر به این لهجه تکلم میکنند.

شباهت زیادی به لهجه زنجان دارد. این لهجه یکی از لهجه های اصیلی است که برخی قواعد قدیمی هنوز در آن وجود دارد. برای مثال “توکندی” به جای قورتولدو یا تورندی به جای ایسهال توتدو. یا مثلا در سوم شخص حرف سین از افعال حذف می شود(همانند لهجه زنجان) : گلیرسن به گلیرن، آلیرسان به آلیران، گلیرسیز به گلیریز تبدیل می شود .به گزارش ساوالان خبر، البته در لهجه همدان افعالی که به “ن” ختم می شوند “ی” جایگزین نون می شود مثلا زنجانی ها میگویند آلیران، گلیرن اما همدانی ها میگویند آلیرای، گلیرَی.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:10  توسط کریم آقازاده دمیرچی  | 
 طبق اطلاعات درج شده در یک وب‌سایت جستجوی هوشمند ملک در حال حاضر خانه‌هایی با قیمت‌های خاصی در تهران معامله می‌شوند.

به گزارش پايگاه خبري «تيک» (Tik.ir)، یکی از گران‌ترین آپارتمان‌های تهران که آگهی فروش آن در این سایت ثبت شده، در زعفرانیه وجود دارد و دارای ویژگی‌های خاصی است.

این آپارتمان که بیش از هزار متر وسعت دارد، حدوداً متری 32 میلیون تومان قیمت‌گذاری شده و دارای یک باند اختصاصی هلیکوپتر است. این ساختمان ویژه 11 طبقه دارای استخر در پشت‌بام، در و پنجره ضد گلوله، 50 پارکینگ مهمان و سه هزار متر جاده تندرستی است. درضمن این ساختمان در برابر 9 ریشتر زلزله مقاوم است. در حال حاضر طبقه نهم این آپارتمان که دارای شش اتاق خواب است به قیمت 35 میلیارد تومان به فروش می‌رسد.

همچنین یک آپارتمان 680 متری سوپرلوکس که در فرمانیه واقع شده و هر مترمربع آن بیش از 33 میلیون تومان قیمت دارد، یکی دیگر از گران‌ترین آپارتمان‌های تهران است. این آپارتمان در طبقه چهاردهم یک برج قرار دارد و دارای پنج اتاق خواب است و علاوه بر استخر، سونا و جکوزی، دارای سالن ورزشی و روف گاردن و لابی مجلل است.

یکی دیگر از آپارتمان‌های گران‌قیمت تهران که آگهی فروش آن در فضای آنلاین و از طریق اسکانو منتشر شده، واقع در برج ایران زمین شهرک غرب است. این پنت‌هاوس دوبلکس حدوداً 800 متر است و در طبقه 24 قرار دارد. قیمت هر مترمربع از این آپارتمان حدود 40 میلیون تومان است و به قیمت 32 میلیارد تومان به فروش می‌رسد.

عکس‌های زیر، تصاویر برخی از این خانه‌های لوکس است.



*اقتصادنیوز


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:2  توسط کریم آقازاده دمیرچی  | 
خلبان حسین لشگری بعد از هجده سال اسارت 1377 شمسی/ تحمل ۱۸ سال اسارت، به عنوان آخرین اسیر ایرانی به کشور بازگشت و در بحبوحه‌ي سال ۸۸، در حالی‌که فقط ۵۷ سال سن داشت بر اثر صدمات وارده در دوران اسارت به شهادت رسید.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:18  توسط کریم آقازاده دمیرچی  | 
«اگر روزي اسراء برگشتند و من نبودم، سلام مرا به آنها برسانيد و بگوييد خميني در فکرتان بود» امام خميني(ره) روز 26 مرداد 1369 ، ميهن اسلامي شاهد حضور عزيزاني بود که پس از سال‌ها اسارت در زندان‌هاي مخوف رژيم بعثي صدام، قدم به خاک پاک ميهن اسلامي خود مي‌گذاشتند. اين روز يکي از خاطره‌انگيز‌ترين روزهاي تاريخ انقلاب اسلامي است که شاهد حضور و آزادي مرداني بود که در راه عهد و پيماني که با خدا بسته بودند، مجاهدت و استقامت ورزيدند و آنها توانستند در سال‌هاي زجر و شکنجه، با وجود درد و بيماري جسمي، روح و روان خود را حفظ کنند و تقوا و مردانگي خود را مضاعف نمايند تا در بازگشت به ايران اسلامي در صحنه‌هاي مختلف اجتماعي، سرمشق و نمونه‌اي براي صلابت و استقامت مردان و زنان ايران اسلامي باشند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:36  توسط کریم آقازاده دمیرچی  | 
پایگاه خبری تیک:: از امام صادق (ع) در کتاب اصول کافی روایت شده است که خداوند هیچ نمازی را از گروه خاصی از مردم قبول نخواهد کرد.
  
 
حدیث زیر از اصول کافی آورده است:
 
قال الامام الصادق – علیه السّلام – : مَنْ نَظَر الی أبَویه نَظَرَ ماقتٍ و هُما ظالمانِ لَهُ، لم یَقبَلِ اللهُ لَهُ صلاةً.بدون عکس
 
امام صادق – علیه السلام – فرمودند: هر کس به پدر و مادرش از روی غضب نگاه کند، حتی در حالی که آنها در حق او ظلم می کنند، خدا هیچ نمازی را از او قبول نمی کند.
 
 
منبع:
«اصول کافی، ج ۴، ص ۵۰»
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:49  توسط کریم آقازاده دمیرچی  | 
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

در 6 آگوست 1945 در حالیکه هنوز ژاپن آخرین سنگر در برابر قوای متفقین را حفظ کرده بود، خبری جهان را در بهت فروبرد و چندی بعد امپراتوری ژاپن را به زانو درآورد؛ بمباران اتمی در هیروشیما.

در 6 آگوست 1945 در ساعت 8 و 15 دقیقه صبح مردم هیروشیما هواپیمای جنگنده‌ای را بر فراز آسمان مشاهده کردند که مرگبارترین ماموریت تاریخ را بر عهده داشت. مردم با دیدن هواپیما و شنیدن هشدار درباره حمله هوایی به هر سو فرار می کردند که ناگهان خورشید دیگری آسمان را روشن کرد؛ این منبع نور "پسر کوچک" بود که در فاصله 576 متری زمین انفجاری با قدرت 15 کیلو تن "تی.ان.تی" بوجود آورده بود و تا لحظه‌ای‌ بعد همه چیز را در شعاع 1 و نیم کیلومتری زمین ذوب می‌کرد.

آمریكا كه از چند سال قبل آزمایش های خود را برای دستیابی به بمب اتمی به طور مخفیانه شروع کرده بود با آگاهی از قدرت بالای تخریب این بمب ناشناخته آن را بر روی شهر هیروشیما منفجر کرد تا اولین حمله اتمی در تاریخ به فاجعه فراموش نشدنی بیانجامد.

"پاول وارفيلد تيبتس" خلبان بمب افكن "بی 29 انولا گای" یکی از معدود کسانی بود که از فاجعه‌ای که قرار بود بوقوع به پیوندد خبر داشت و وقتی از فرودگاه نظامی آمریكایی "تینیان" در مجمع الجزایر "ماریان" واقع در اقیانوس آرام به هوا برخاست می‌دانست بمبی که به همراه دارد هیروشیما را با خاک یکسان خواهد کرد. 
 
در این روز تابستانی بسیاری از مردم شهرهای نزدیك به هیروشیما آمده بودند تا به پاكسازی ویرانی های ناشی از بمباران چند روز پیش بپردازند. جمعیت شهر در آن روز حدود 350000 نفر تخمین زده می شد و با این كه تابستان بود و دانشگاه ها و مدارس تعطیل بودند، اما هیچ یك از دانشجویان یا دانش آموزان به تعطیلات نرفته بودند.

خلبان تیبتس پس از رهاكردن بمب اتمی به سرعت از محل دور شد و از فاصله ای دور از لحظه انفجار عكس گرفت و به پایگاه خود بازگشت.

این انفجار بزرگ دو سوم ساختمان‌های هیروشیما از جمله کارخانه‌های فولادسازی و صنعتی چون "میتسوبیشی" را ویران کرد و تنها چیزی که از شهر باقی‌ گذاشت ساختمان تالار ترویج صنعتی استانی هیروشیما بود که انفجار، بالای گنبد آن رخ داده بود و به خاطر قرار گرفتن در کانون مرکزی انفجار، کاملاً ویران نشد.

در این انفجار 80 هزار نفر از مردم هیروشیما در همان لحظه وقوع جان خود را از دست دادند و 70 هزار نفر مجروح شدند كه اغلب آنها نیز اندكی بعد جان خود را از دست دادند.

این تلفات جدا از هزاران انسانی است كه ماه ها و سال های بعد به دلیل تاثیر مواد رادیواكتیو در اثر ابتلا به بیماری سرطان و دیگر بیماری ها جان خود را از دست دادند. تا سال ها بعد نیز در اثر تشعشعات هسته‌ای هزاران كودك ناقص الخلقه متولد شدند كه سال‌های زندگی را با رنج و درد به پایان رساندند. 

عکس های زیر روایتی از مراحل ساخت بمب اتمی موسوم به "پسر کوچک"، پرواز هواپیمای حامل بمب تا لحظه انفجار و ویرانه‌های پس از آن را به تصویر می‌کشد. در این مجموعه عکسایی از "شونکیچی کیکوچی"، "وینر میلر" و نیز دو عکسی که خود پاول وارفيلد تيبتس خلبان جنگنده پس از انفجار گرفته را می‌بینید.تصاویر از فرادید.


تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح


تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح

تصاویر : فاجعه بشری در 8:15 صبح
 
 
 send print
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:33  توسط کریم آقازاده دمیرچی  | 

اهدا کننده اسب زمرد به ظریف کیست؟

شاه وقتی حرف های من را شنید یادش آمد

مدال هایی که برسینه ام زده ام همان

مدال هایی است که خودش به حاج بالااوغلان

و حاج خان اوغلان محمدی پس از سرکوب

متجاسرین و خائنین آذربایجان اهدا نموده بود.

ساوالان خبر: یکی از ساکنین اهل گرمی در بسیاری از سایت ها خبر ساز شد

حاج شمس الدین محمدی از بزرگان طایفه کلاسر  برای قدردانی از زحمات وزیر امور خارجه در مذاکرات هسته‌ای، اسبی را به وی اهدا کرد که همین خبر باعث شهرت او در سانه ها شد.

این روستایی خوش‌نیت با حضور در دفتر نمایندگی وزارت امور خارجه در اردبیل تلاش کرد تا مقدمات و برنامه‌ریزی‌ها انجام شود تا اسب زمرد و دو گوسفند قوچ از نژاد شاهسون عشایر کلاسر را تقدیم وزیر امور خارجه کند.

او می گوید: البته در این مذاکرات نباید از زحمات دیگر اعضای تیم هسته ای غافل شد و به همین خاطر دو گوسفند برای قربانی کردن نیز به آقایان صالحی و عراقچی اهدا کردم.

اما این که حاج شمس الدین محمدی کیست گزارشی است که در ذیل می خوانید:

حاج شمس الدین محمدی کلاسرلو که بانی و متولی احداث راه اردبیل- مغان و همچنین بانی ایجاد دبیرستان در منطقه مغان است.

وی فرزند بزرگ مرحوم حاج خان اوغلان در سال ۱۳۱۳ در روستای کلاسر چشم به جهان گشود. محمدی کلاسرلو تحصیلات خودرا در مدارس روستای اینی و شهر گرمی ادامه داد و موفق به اخذ مدرک دیپلم قدیم شد.

 

او در موردتحولات زندگی خودمی گوید:

شیوه ی زندگی مردم در مملکت ایران عوض شده است، سران شوروی سابق ، حزب توده و فرقه ی دموکرات را به رهبری سیدجعفرپیشه وری بنیانگذاری کردند تا آذربایجان را از ایران جداکنند.

در آن زمان گروه ها و طرفداران این حزب، به مناطق روستاهای گرمی می آمدند و با ارائه ی کارت های مخصوص ، لیست گیری اسامی افراد را با عناوینی مثل صدر و کاتب تنظیم می کردند و آن ها را به حزب توده و دموکرات وابسته می نمودند و علیه دین و مملکت قدم می برداشتند و در این برهه ، عده ای از سران عشایر و رؤسای طوایف مغان(گرمی) به پا خواستند و در کوه های گیلان و سبلان با متجاسرین و خائنین جنگیدند ، ازجمله ی آن ها طایفه کلاسرلو به رهبری حاج بالا اوغلان محمدی(معروف به حاج بالیش بیگ) با ۱۵۰ اسب سوار و نیرو در کوه های گیلان و هشتپیر مستقر شدند و رؤسای طوایف دیگری هم چون: اژدربیگ ، پیشان بیگ ، حمید بیگ، حاج قدرت بیگ جعفری از طایفه دلاغادارلو ، حاج میرعبدالحسین منصوری از طایفه خلیفه لو، حاج خانلار وکیلی رئیس طایفه موران ، حاج حسین آقاخان وطن دوست رئیس طایفه آلارلو، به طایفه کلاسر ملحق شدند و برای مبارزه وجنگ با دموکرات ها متحد شدند و بانیروهای این حزب رو در رو جنگیدند و چندین نفر از این طوایف در جنگ کیسالا به شهادت رسیدند ازجمله آن ها جلال محمدی ، قلعه میرزا و سلطان احمد وطن دوست، یونس پاشایی، بندعلی، ورقا بود. نیروهای ارتش هم به فرماندهی تیمسار دیلمی و سرهنگ مقبلی از ناحیه گیلان به طوایف و عشایر دشت مغان تجهیزات و اسلحه می دادند و در این جنگ حاج بالا اوغلان محمدی کلاسرلو مسئول اسلحه و مهمات و حاج خان اوغلان محمدی رابط بین ارتش و عشایر تعیین شده بودند تا اینکه جنگ سختی بین عشایر و دموکرات ها اتفاق افتاد و در ۲۱ آذرسال ۱۳۲۵ دموکرات ها شکست خوردند و آذربایجان با فداکاریها و رشادت های طایفه کلاسرلو سایر طوایف دوباره به آغوش ایران بازگشت.

بعد از پایان این جنگ ، به خاطر دلاوری ها و فداکاری های طایفه کلاسر ، دعوت نامه ای از سوی دربار و وزارت جنگ و ستاد ارتش نامه های قدردانی و تشکر آمیز به رئیس طایفه کلاسر مرحوم حاج بالااوغلان محمدی رسید تا برای ادامه زندگی، به کرج ، تهران منتقل شوند و یا در یکی از مناطق نزدیک به تهران ،سکونت نمایید. ولی طایفه کلاسر به خاطر تعصب و علاقه ای که به خاک خود داشتند، این پیشنهاد را ردکردند و در روستای کلاسر به زندگی خود ادامه دادند. بعد از ۲۱ آذرسال ۱۳۲۵،به لحاظ تقدیر و تشکراز سوی بزرگ ارتشتاران و ستاد ارتش ، مدال شجاعت و لیاقت به حاج بالااوغلان محمدی و حاج خان اوغلان و طایفه کلاسر اهدا گردید.
حاج شمس الدین محمدی درمورد درخواست تأسیس دبیرستان درگرمی می گوید:
تا سال ۱۳۴۰ شهرگرمی فاقد دبیرستان بود و دانش آموزان فقط تا مقطع ششم ابتدایی تحصیل می کردند ، در یکی از روزها که با پدر و مادرم جهت زیارت مرقدمطهر حضرت امام رضا(ع) عازم مشهد بودیم در تهران پیاده شدیم و به شورای عشایر در کاخ مرمر مراجعه کردم ، تیمسار علی محمدآیرملو رئیس شورای عشایر و رستم امیر بختیاری هم رئیس تشریفات بودند ، افسران و محافظان ساختمان عشایر، از من پرسید چه درخواستی دارید؟

sakhte madrese germi

گفتم برای حل مشکل و کارهای خودم به این جا نیامده ام ، برای کار مردم به این جا آمده ام و نامه درخواستی خود را به امیربختیاری دادم و گفتم اگر عنایت فرمایید کلاس های هفتم ، هشتم و نهم در بخش گرمی دایر نمایید.در نامه درخواستی که تنظیم کرده بودم ، بلافاصله به وزارت فرهنگ دستور دادند تا برای تأسیس و تشکیل کلاس های هفتم ، هشتم ، نهم در بخش گرمی اقدام کنند و نامه دستوری را به وزارت فرهنگ بردم و از وزارت فرهنگ هم به اداره فرهنگ اردبیل دستور دادند جهت تشکیل و تأسیس کلاس های مزبور اقدام نمایند و از اردبیل هم به بخش گرمی دستور دادند تا هرچه سریع تر به تأسیس و تشکیل این مقطع تحصیلی اقدامات مقتضی را انجام بدهند ولی باتوجه به این که ۷۵ روز از آغاز سال تحصیلی گذشته بود ، از وزارت فرهنگ نامه ای به من ارسال شد.

جناب آقای شمس الدین محمدی چون تعداد دانش آموزان کلاس سوم متوسطه به حدنصاب نرسید، این کلاس ها فعلاًمقدورنیست و به سال بعد(۱۳۴۱)موکول می شود.

او درمورداحداث راه گرمی – اردبیل هم می گوید:
در یکی از روزهای سال ۱۳۴۱ محمدرضاشاه جهت بازدید به اردبیل آمده بود ، نمایندگان عشایر را هم دعوت کرده بودند ، من هم نماینده کشاورزان دشت مغان بودم ، درخواستی از طرف مردم منطقه نوشته بودم تا تقاضای خود را به شاه برسانم. ولی به علت شلوغ بودن اطراف شاه،نتوانستم درخواست را به شاه بدهم.اطلاع یافتم شاه به طرف نمین درحال حرکت هست ، با اسب خود که با آن به اردبیل آمده بودم ، با سرعت خود را به اتومبیل حامل شاه رساندم و با اسب جلو ماشین شاه ایستادم ، محافظان شاه مانع من شدند ، ولی شاه اشاره کرد کاری نداشته باشید ، جلو رفتم و از اسب پیاده شدم و داخل اتومبیل او شدم ، چندتا مدال برسینه خود نصب کرده بودم ، شاه با دیدن این مدال ها ، از من پرسید : شما از کدام عشایر هستید؟
گفتم ما همان عشایر هستیم که در دوران متجاسرین و غائله آذربایجان در کوه های گیلان و سبلان مبارزه و جنگ کردیم متجاسرین را از ایران بیرون کردیم ، ولی دولت به ما توجه نمی کند نه راه داریم ، نه بیمارستان ، نه مدرسه ، نه تلفن ، نه آب ، هیچ چیز نداریم.

شاه وقتی حرف های من را شنید یادش آمد مدال هایی که برسینه ام زده ام همان مدال هایی است که خودش به حاج بالااوغلان و حاج خان اوغلان محمدی پس از سرکوب متجاسرین و خائنین آذربایجان اهدا نموده بود ، شاه از من پرسید این چیزهایی که می گویی، درخواستی تنظیم کرده ای؟

گفتم بلی، بعد نامه را به شاه دادم و از ماشین پیاده شدم ، به نمین رفتم و آن جا ناهار خوردم و به اردبیل بازگشتم که پس از چهارساعت به یکی از گاراژها رفتم و آن جا نشسته بودم که چند نفر از مأمورین سازمان امنیت وارد شدند وگفتند باید با ما به سازمان امنیت بیایی.وقتی به سازمان امنیت رفتیم، رئیس سازمان از من پرسید؟ شما ایجاد و احداث کدام مسیر و راه را از شاه خواسته ای؟ گفتم همان مسیر و راهی که عشایر و شاهسون ها و اهالی دشت مغان هنگام کوچ به اردبیل و گرمی رفت و آمد می کنند،گفت می توانی نقشه این مسیر را در روی کاغذ بکشی؟
گفتم من عشایر و شاهسون هستم نمی دانم ، بعد خودش با خودنویس روی کاغذ چند دایره کشید و بر روی هرنقطه نوشت: اردبیل ،گرمی ، بیله سوار. از مسیرهایی که الان از لنگان به طرف گرمی – اردبیل ، رضی و سامیان و از گرمی هم به طرف اینجرلو تا بیله سوار رفت وآمد جریان است ، بر روی نقطه ها نوشتم و بعد به من گفت که به شما نوید می دهم،شاه بعد از حضور در آستارا هئیت وزیران تشکیل داده ، درخواست شما تصویب شده است.
و در تاریخ  ۲۶ شهریورماه ۱۳۴۱،از وزارت راه نامه ای به من رسید و متن نامه بدین شرح بود:
«شمس الدین محمدی مستند به گزارش اداره راه استان آذربایجان شرقی،اداره راه مذکور مبلغ ۱۴میلیون ریال برای تعمیر و مرمت راه گرمی-اردبیل هزینه برآوردشده است و تا چند روز آینده این راه احداث خواهد شد».

name  jade germi

 

حاج شمس الدین محمدی در دوره های ۲۳ و ۲۴ از منطقه دشت مغان کاندیدای مجلس شد، در دوره ۲۳ با آقای نجفقلی پسیان و در دوره ۲۴ با مجید اسدی رقابت نمود،ولی با کمی فاصله از راهیابی به مجلس بازماند.

۲۱۱۲۲

البته حاج شمس الدین محمدی بانی و مؤسس مدرسه در روستای کلاسر بالیشدی و روستای جهانخانملو و چند مدرسه در روستاهای هم جوارهم بوده اند و همچنین دو هکتار زمین به مسجد روستای اینی وقف کرده است .

وی از جمله ی افرادطایفه کلاسراست که همه جا از اویاد می شود اوهم چنین از دوستداران و محبین اهل بیت (ع) است و در مراسمات عزاداری سیدالشهدا حضرت امام حسین(ع) در ماه محرم و مخصوصاً در روزتاسوعا و عاشورا به سوگواری و تشکیل دسته جات عزاداری می پردازند و در واقع می توان گفت وی از متولیان و بانیان دسته عزاداری در روستای اینی است.

او پنجاه سال است که نماینده کشاورزان در شهر گرمی است و مشکلات کشاورزان و زارعین و روستاییان را به مسئولان و مقامات می رساند.
حاج شمس الدین محمدی هم اکنون در روستای کلاسر به کشاورزی و دامداری مشغول هستند.اواز چهره های شاخص و معروف و مشهور طایفه کلاسر هستند.

منبع : کتاب کلاسر نگین ایل شاهسون و مصاحبه با حاج شمس الدین محمدی کلاسرلو

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:39  توسط کریم آقازاده دمیرچی  |